تبليغاتX
نغمه در نغمه
اگر برسم به آن من نورانی ،به آن نقطه ی روشن که منم . . .
دوشنبه 28 دی1388 ساعت 1:17

امشب دلم می خواهد آنقدر صدایت بزنم تا کنار همین پنجره خانه کوچک ما پایین بیایی. می خواهم آنقدر اسمت را بلند بگویم تا همه فرشته ها معتکف این دنج آرام و کوچک من بشوند. امشب می خواهم وادارت کنم تمام شهر را پا به پای من راه بیایی و بعد... بعد که خسته شدیم دستت را بگیرم و کنار گرمای بخاری بنشانم و تو میهمان... عزیزترین میهمان خانه من و حمید باشی.  می خواهم برای هرسه تایمان توی قوری چینی بی بی چای دم بگیرم و برایت فروغ و حافظ و خانه روشنان گلشیری بخوانم.

امشب می خواهم با تو برای تو ساده حرف بزنم. می خواهم آنقدر به نگاهت چشم بدوزم تا با لحن کودکانه خودم صدایم بزنی و بعد... اسمم و حنجره ام و چشم هایم از تو می آویزند.

می خواهم امشب لااقل همین امشب کنار دستهای تو به خواب بروم.

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 30 آذر1388 ساعت 7:59

بهار را به صبحانه ام اضافه کن

هوای داخل فرودگاه گرم است. انگار نه انگار که شلق لق باران بیرون این پنجره ها خودش را بی امان به زمین و زمان می کوباند. خانم فروشنده غرفه روبرویی صدای آهنگ های جدید غرفه را تا آخر زیاد کرده. از همه شلوغ تر، غرفه ذرت مکزیکی است که بویش فرودگاه را برداشته. دست و دلم به چیزی نمی رود. یک روزنامه صبح گرفته ام دستم و هی با لبه هایش بازی می کنم. خواندنم نمی آید. می خواهم به نبودنش فکر نکنم. نمی شود.

کاش فرصت دوباره ای دست دهد. کوتاه هم باشد باشد. فقط به قدر نگاهی از این پلک زدن تا آن دیگری. کاش رخصت گفتن «دوستت دارم» دیگری می داشتم. مگر هرکس چند بار در زندگی از لذت هی-گفتنش لبریز می شود؟ نگاهم روی سیگار نیم خورده مرد جلویی ثابت می ماند. اگر نتوانسته باشم آنقدری که هست بباورانمش که بودنش را می خواهم ... پس چه فایده از زندگی؟ دود می شوم انگار با هر پک مرد جلویی. حلقه حلقه از تنم، روحم غبار می شود.

توی این چند روزه که هی با خنده های سرخوشانه می گفت و می گفت و جانم را به تقلایی بی قرار می کشاند؛ من فقط مردانه نگاهش می کردم.

اهل كدام پنجره بود وقتي مي نشست و مي گذاشت هزار هزار كلمه از حوصله شعرش لب پر بزند؟ می گفت: "تو خواب خوب منی وقتی تعبیرت می کنم که دوباره بیایی." مي گفت: "تو هر شب براي من اتفاق مي افتي." چرا نمی شد مثل او اینهمه جاری بگویم. چرا وقتی پای دوست داشتن می آمد این همه مرد می شدم؟ آخ که اگر می شد اینجاها اینهمه مرد نبود؛ اگر می شدخودم را در هیجانهای کودکانه اش بمیرانم...

چیزی نمی گفتم . توی سکوت دستهایش را می گرفتم و می گذاشتم نبضهامان یکی بشود. می گفت اینجا همه چیز حسودند به من و تو. دیوارها حسودند شاید به ناغافل فرو بریزند. دستم را می گرفت و می برد لای رخوت نرگس ها و نارنجها. حرفی نمی زدم. اگر کلمه ها حسود می شدند؛ اگر از دهان من تا گوش او هزار معنای ناغافل اتفاق می افتاد چه؟ او می گفت و خنده هایمان موج می زد و می شکست دنیا و سایه های وحشی و دیوارها را. غلت غلت خنده هایش ویرانم می کرد و از نو می ساخت. تبخير مي شدم از لبهايش.

توی درختها که می دوید تنم بوی سیب می گرفت. دستهايش را بند مي كرد به شاخه اي كه ماهرانه برگ برگي رنگ آميز داشت. اهل همين دستها هستم من. مي فهمم معناي مورب آنها را.

کاش پلک نمی زدم تا چهره اش را به قدر نگاهی بیشتر بنوشم. چرا اینهمه صبوری کردم تا به تعبیرش از قافله باران عقب افتاده باشم. شرم می کند آسمان از نگاههای صبور.

تنها فرصتی دیگر می طلبم برای لختی درنگ در حافظیه، کنار سرو نازهای سبز سبز که هی برایم شعر بنویسد و من که سرش را روی شانه ام می گذارم وسط آنهمه دلتنگی بگویم: «خیلی عوضی بودی.» تا میان اشک اشک گریه بخندد، بنوازدم در مقامی دیگر ، گوشه ای دیگر، پرده ای دوباره.

چكه اي رويا مي آيد، لغز لغزاني مي كند و بر مي گردد. مي آيد و تكثير مي شود. مي آيد و بويش از چمدانم متصاعد مي شود. چمدان را كه مي بستم گفته بودم لباسهايم را بگذارد شانه ام را مسواكم ... بويت را نه! جا مي مانم از حركت خودم.

هرچه رد مي شدم عبور نمي كرد. بن بست مي مانم توي خروج ممنوع كوچه اش.

به ساعت نگاه می کنم، چیزی نمانده به پرواز. قول داده ام تا نرسیده ام مشهد تلفن نزنم. می گفت: «دیوانه می شوم اگر بفهمم هستی. منتظر رفتنت نمی توانم باشم. می خواهم خیال کنم خواب دیده ام آمدنت را.»

صبح به صبح می رفتیم توی آشپزخانه کنار مادر و غل غل کتری . مادر بهار را می ریخت توی قوری چای.

دست هایش را که می شست، صبح را بهار را لبخند را بوی نیمرو و عطر چای را می گذاشت وسط سفره.

دستم را مشت می کنم. نمی خواهم گرمای دستانش از لمس پوستم فراموش بشود.

گوشی را باز می کنم و به اسمش چشم می دوزم. دست خودم نیست. دست دیگری انگار می آید و شماره می گیرد. لحظات کش می آیند و تمام نمی شوند. کش می آیند و به آخر نمی رسند. هرچه می کنم شکل نمی گیرد. تنها صدای سرد زنی به هم می ریزاندم: « دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.» خداوندا صدای او کجاست؟ پشت کدام دیوار؟ آن صدای آن همه دلبرکانه ای که به لرز خنده می نشاندم. می گفت: «چرا نمی شود همیشه باشی؟»

چقدر ابله بودم که گمان می کردم تحصیلات بالا و کار خوب که داشته باشم جواب خیلی از سوالها را پیدا می کنم در حالی که حالا از پس جواب معمولی ترین سوالش بر نمی آیم. هزار و یک دلیل کاری هیچ کدام جواب او نیست. ورق هیچ دایره المعارفی نمی تواند جواب این همه سادگی را بدهد. چقدر کوچکم وقتی پشت سوالهایش می مانم.

صدای زنانه ای به سردی همان که پشت تلفن بود بلند می شود: « از مسافرین پرواز آسمان به مقصد مشهد خواهشمند است جهت کنترل بلیط مراجعه فرمایند»

یک چرخش مدامِ ماندگار جاکن می شود توی چشمهایم. دل می ترکانم از غروب به غروب شدنم.

وقتی برایش می نوشتم می گفت: «شبیه آدمهای ترسیده می نویسی. شاید هم اشک پرده می کشد جلوی چشمهایت.»

صدایش اگر بزنم شاید بفهمدم. مگر نگفته بود «به پچ پچه هم که صدایم کنی از همان دور می شنوم.» دهان باز می کنم:

ها نفسم می رود... می آید... می رود... صدایم لای عقربه ها جویده می شود.

آسمان محو و دور می شود. سالن انتظار یخ می بندد. از پنجره نگاه می کنم به شیراز به حافظیه که یکی از همان نقطه های روشن است. به چراغ پنجره اتاقش که یکی از روشنی های آنهمه دور است. شیراز کوچک می شود. برق برق ریز چراغها توی تور دامن سیاهی که هر شب می پوشید فرو می رود. نگاهش می آید می ایستد روبروی چشمهایم. می لرزد. موج موج می شود. چه مرگم شده؟ مگر قرار نبود صبور باشم؟ حافظیه پیچ می خورد و می ریزد به شب. جاده پیچ می خورد و می ریزد به شب. شیراز پیچ می خورد و می ریزد به شب.

شب... می پیچد به من.

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 23 آذر1388 ساعت 13:27
 

«ورقی فرض کن یک روی در تو یک روی در یار

آن روی که سوی تو بود خواندی آن روی که سوی یارست هم بباید خواندن»

 

"مقالات شمس تبریزی"        

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 25 آبان1388 ساعت 13:23

 

 برای نسترن و اندوه عاشقش

  

بغض می کنم و می نویسم. بغض می کنم و کلمات را یکی یکی روانه سپیدی کاغذ می کنم. نمی شود. هرچه می کنم شکل نمی گیری. هرچه سعی می کنم مجموع نمی شوی لابلای این همه خودکار و کاغذ.

دست که می کشم از کلمه، چشمهای خیس تو را می بینم، منتظر که چیزی بگویم، و من چقدر خالی ام این روزها. چه دستهای کوچک و بی قراری دارم حالا.

این چند روز، باورت می شود چقدر گریسته ام؟ باور کن به اندازه هزار باغچه بی پرنده بغض ترکانده ام. کسی نمی فهمد اندوهم را. کسی باور نمی کند چطور می شود برای اندوه عاشق کسی که جز صدای معصوم "لطف دارین ممنون" و این سکوت تلخ آخری چیزی از او نمی دانی این همه دل بترکانی. مردم نگاه می کنند و رد می شوند. مثل روزنامه ها.

می دانی نسترن؟ خیلی وقت است که صفحه حوادث هیچ روزنامه ای را ورق نزده ام. روزنامه ها احساس ندارند.

«شب گذشته تصادفی در بزرگراه اصفهان شیراز به وقوع پیوست. به گزارش خبرنگار ما این تصادف یک کشته و چند مجروح دربر داشت.»

خیلی وقت است که اخبار نمی شنوم. این ها بی رحمند. نمی فهمند وقتی خبر از نبودن کسی می دهی، باید چقدر ذره ذره درد را اندوه را اشک را، هق هق ابدی تنها ماندن را کنارش بنشانی. نمی دانند که باید یک دل سیر کنارش نقطه چین گریه بگذاری.

امشب مداد رنگی هایم را برداشتم تا لااقل بلکه توی دفتر نقاشی تو را نزدیک تر داشته باشم. تا بلکه این طوری بشود بگویمت چقدر بهانه دارم برای نگه داشتنت.
خانه ام را بدون دیوار نقاشی کردم. خواستم از دو طرف کاغذ آنقدر کش بیاید که برسد به آن دورِ دوست داشتنی که ندیده دلتنگش شده ام. گفتم شاید، شاید این طور عذر دوری دستهایم را بپذیری.

نه! نشد. نمی شود. کاغذ را مچاله می کنم. باید شب را از نو بیافرینم، باید جاده را دوباره بکشم، باید ستاره را...

از نو می روم سراغ صفحه سفید. می خواهم همه چیز را مثل همان باور پنج سالگی که بابا بزرگ رفت بکشم. همان وقتی که چشمم به تخت خالی بابا بزرگ افتاد و از بی بی پرسیدم: «بی بی! آقاجون پرنده شد رفت؟» و بی بی گفت: «آره دخترم یه پرنده سفید.» و من تا سالها توی آسمان دنبال بالهای گشوده بابا بزرگ بودم. هر پرنده ای که رد می شد می گفتم«این آقا جون بود. اومده پیشم.»

حالا می خواهم توی همین دفتر به یاد حسین یک کبوتر سفید بکشم. یادم باشد بام خانه ام را رنگ سبز بزنم که اگر گذرش این طرفها افتاد بداند کسی، این دور آن همه دیوار هست که نسترنش را چقدر، چقدر دوست می دارد.

جاری تر از این نمی توانم بنویسم. گنگ می شود زبانم وقتی که اندوه عزیزی راه دلم را می گیرد.

می خواهم توی همین دفتر رنگ سبز را آنقدر ادامه دهم تا گره بخورد به پول پولکهای سبز چارقد تو. تا برسد به مهربانی معصوم دستهات. اصلن مداد سبزم مال تو هرچه را خواستی میان این راه بنشان.

نسترن؟ من لای همین سطرها قد کشیده ام. لابه لای هجاهایی که پر از مرگ و زندگی اند. آنکه می رود یادش سبز است. تو که می مانی نغمه تازه ای آغاز کن، به آهستگی خوابیدن برگی بر نیمکت قدیمی یک پارک. نغمه ای بخوان و صبحی دوباره را نور بپاشان. من سوگند خورده ام که تکیه بر دیوار نقاشی هایم منتظر لبخندی دیگرت بمانم.

 

 ۲۴/۸/۸۸

ساعت یک بامداد

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه 9 آبان1388 ساعت 7:34
 

خدای این همه باران و آبی که باشی

کافی است تا دوستت داشته باشم

چه برسد به اینکه هرروز

قلم مویت را

به هزار رنگ

روی دفتر نقاشی ام می کشی

حالا من و ... تو و ...

                     این همه فنجان خالی...

 

 

پی نوشت: سیب

                  نرمه ای لبخند

                                 بشقابی خاطره

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه 28 مهر1388 ساعت 11:36

پرانتز ندارم كه باز كنم

يار كه مقدمه نمي خواهد

دم به دمم بده

دم به دَمم بدَدَم  به دمم دَدَدَم به دَمم

بدمم! بدمم!

ماهم بيا برويم...

نگفتمت كه مها صنما كه ميانه من كه بلندا کَلَمَتا!

ما، هم بيا برويم!

بيا بروَم

نَبيا بروم

بنيا بروم

بروم؟

چه تفاوتي اصلن كه يكي باشيم

   يا...

يكي يكي، باشيم!

صداي ساكت تو را میخواهم نه حضور بی واسطه ات را

.

.

.

.

چشم­هايم دو دو مي­زنند

دو به دو، مي­زنند

من دو و تو دو

مي­نشينند چشم­هايمان

و زل مي­زنند به صورت تو به اين تبسم نجيب شرقي

چه سكوت بلندي

چه تبسم قندي

و حوالی سال هزار و سيصد و اَنــ ديـــ دي دلا كه يار نيامد؟

يارم تويي كه بهارم تويي

كه حضور اين هستي پراكنده­ام تويي

مي­سازمت

ناشيانه هم كه باشد باشد

ساعت چند است؟

چيزي براي خوردن پيدا نكرده­ام

حتي با اين­كه سروقت يخچال هم

رفتم؟

تعجبي ندارد كه اين وقت شب بند مي­شوم به گلويت

به تبسم صدايت

وقت هم گذشته است.

باشد!

تو براي من هميشه­اي...

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه 17 مهر1388 ساعت 3:53

به ریشه‌های نگاهت که هم‌پای خستگی خاک‌اند

 

خط آخر چیزی کم دارد

نه استعاره­ای، نه پیچک پیچانی، نه حتی ادامه­ای از سطر دلتنگی

سبد را خالی نوشته‌اید بانو!

 

 

«اگر به خاموشیِ تو ماهش بخوانم آن سیاهیِ همیشه در محاق را

هنوز همینقدر تاریک می‌مانی؟»

 

 

هوای نوشتن دوباره‌ی نیمه شبانتان

به روشنایی بازم می‌آورد

شما که مشرق آفتابید

به بالای صدایم خَم.

ولش کنید اصلن

چه جای نقل اوش و حدیثش که رمزی از بیگانگی می‌پراکند.

 

 

تسلیم زوزه‌های نرینه گرگ آن همه دور شده‌ام.

به باورم که هیچکس قدر او

حقیقت حادثه را راست نمی‌یابد.

هی فصل فاصله! هی فتنه! هی فریب بزرگ! ...

 

 

(و خداي را بندگانيست که ساکت کرده ايشان را خوف، بدون آنکه عاجز باشند از گفتن)

 

 

- قربونت رسیدی نزدیک یه اس بده!

«تا ببینم که کلماتم را خرج آنِ دیگر نکرده باشم

یا که چشم‌هایم را جا نگذاشته باشم کنار دیروز

یا که خستگی‌هایم را نیاورده باشم برای حوصله‌ی تو»

 

 

فدای آن هفت سالگی مهربان این همه کلمه

می‌شود که چشمم بشوید تا بی حاجت آب و آینه ببینم

یا که گوشم؛ تا صدای خستگی دست‌هایم را نشنوانم؟

شنبه که بیاید با بوی نان و اذان باز می گردم

ببارانیدم اگر ابری بودم از بی‌کلمه‌گی.

 

 

باریکه‌ای از بهانه‌‌ی ماندن اگر باشدم

قرآن است و کاسه‌ای آب و ... حواس پنجره

                                          پرت می‌شوم!

ادامه‌ی شما دمیدن محجوبی است که به حرف می‌نشاندم

می‌لبریزانم خانه‌ام را از غزل- آغوشِ نمناکِ هی- واژه، هی...

                                                                     واژه.

تا که بگشایم کلمه را از...

لب- خنده‌ام می‌شوید آقا؟

اجازه هست نیمرخ چپم را به سایه‌تان خیره بمانم؟

 

 

همیشه دیر آمدن دلیل فراموشی نیست

بخوانید تا بنویسمتان

با تکانه سرکش انگشت‌هام روی صفحه کیبورد

کنار همین پنجره‌ی گلوگرفته‌ی اتاق کار

 

 

رخصتی که بگویم «ب»

باشد برسم به بهار!

 

       ***

 

آی بادبادکم خدا!

توی دست‌های خوب تو بوده این همه سال؟

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 29 شهریور1388 ساعت 21:48

بعد از این قدرها سکوت حالا دوباره سلام.

دوباره آمده ام که بمانم با شما که اینهمه بودید که اینهمه هربار نرم و مهربان می آمدید.

توی این مدت که درگیر پایان نامه بودم  چیز زیادی ننوشته ام؛ پراکنده البته زیاد دارم . امیدوارم که بعد از این، آنقدرها مجموع باشم که مجموعشان کنم. بیشترین کارهایم چند شعر است که اسمش را گذاشته ام "شعر اداره ای". فعلن همینقدر بپذیرید تاپست بعد که پربار بیایم.

 

 

دو دقيقه مانده به ساعت 4،

مي گويم: اجازه اجازه آقاي رئيس

مي شود امروز كمي زودتر از هميشه، بي اضطراب اين همه  مشرقها و مغربها به تماشاي آفتاب بروم؟

 

مي گويد: "مشكلي نيست. تنها قبل از رفتن، چهل و سه تا نامه را خلاصه كن. چهل تاي ديگر را امضا كن. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوان، بعد برو. راستي دو تا هم چاي بريز مهمان دارم."

مي نشينم پشت ميز

نامه ي اول پانزده دقيقه ي تمام طول مي كشد.

حالا فقط مانده چهل و دو تا نامه ي ديگر كه خلاصه كنم. چهل تا كه امضا بزنم. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوانم بعد بروم. راستي يادم باشد قبل از رفتن دو تا هم چاي بريزم.

نامه ي دوم را كه مي زنم جناب غادری آنجاست.

مي گويد:

"خانم شما هم كه هي همينطور مي نشينيد پشت ميز. كار هم كه نمي كنيد. حقوق را هم كه مفت و اضافي مي ريزيد توي جيبهايتان."

دعا مي كنم آفتاب حرفش را نشنيده باشد

ظلمت ابدي مي شود، اگر بشنود

دعا مي كنم پنجره نشنيده باشد

فرو مي ريزد توي صداقت دستهاي تاقچه، اگر بشنود.

كسي شبيه ابتداي من از آن طرف پنجره مي پرسد:

" مي آيي برايت از الاكلنگ و خاك باران خورده و نان شيرمال داغ بگويم؟"

فرصتي براي جوابش نيست

چاي را مي ريزم و مي روم سراغ نامه ي بعد...

چندين ساعت بعد از اينكه

صداي رفتن همه قاطي هي هاي اين كوچه و آن كوچه مي شود، كارهاي من هم تمام شده.

مي زنم بيرون

برگها كه با عجله زير پايم مي آيند، صداي خستگي سينه ي كوچه را مي شنوم:

"خس

 خيس

 خس

 خيس"

هيچ كجا ردي از نشان آفتاب و پنجره نيست.

تنها يك نقاشي آويزان سيماني ديوار روبروست.

با عكس جاده اي رو به آفتاب. انگار كه بخواهد بگويد:

نشاني من:

سمت آفتاب بعد الظهر، نرسيده به بي نشاني دريا و قاصدك، چهارراه دوم از مشرق باران.

رو به جاده ي نقاشي قول مي دهم: فردا آفتاب غروب نكرده مي آيم.

صداي زنگ گوشي و نام رئیس يكي مي شود.

جواب مي دهم: "بله؟"

_ " 62 نامه ي خلاصه نشده، 44 نامه ي امضا نزده، زيرو رو كردن اين پرونده و آن پرونده. اينها را به كارهاي فردايت اضافه كن.

  راستي! جناب غادری مي گفت: هي همينطور مي نشيني پشت ميز، كار هم كه نمي كني. حقوق را هم  مفت و اضافي ميريزي توي جيبهايت.

 يادم باشد از فردا كارت را سنگين تر كنم."

به ديوار سيماني نگاه مي كنم.

باد نقاشي را برده.

حالا ديگر نشاني را هم گم كرده ام.

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه 5 مرداد1387 ساعت 14:29
هرچه جلوتر می روم کار پایان نامه مشکل تر و وقت من هم محدودتر می شود. لابلای این درگیری ها ی خواندن و نوشتن و اشتیاقی که برای تمام کردن پایان نامه در من هست فرصتی برای به روز کردن وبلاگ نمی ماند. پس با عرض معذرت از همه ی مهربانان این وبلاگ را تا روز دفاع چند ماهی تعطیل می کنم.

اگرچه تا آنجا که بتوانم مهربانی های دوستان را بی پاسخی رها نمی کنم.

بدرود. شاید شبی دیگر شباهنگی دیگر

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه 28 تیر1387 ساعت 14:15

چقدر یک اتفاق می تواند روزهامان احساسمان و مسیر نگاهمان را عوض کند. آخر هفته ی افتضاحی بود. این از خبر از دست دادن خسرو شکیبایی کسی که از بچگی با صدای گرم و بازی صمیمی اش مانوس بودم.این هم از بابا بزرگ که رفت که برای همیشه رفت.... بی آنکه فرصت یک خداحافظی را به من بدهد. آخرین باری که با او صحبت کردم خیلی مریض بود. جلو رفتم و گفتم: "سلام بابا منم سمیه" چشمانش را باز کرد دستم را میان دستش گرفت و یک قطره اشک آهسته از گوشه ی چشمش افتاد پایین...

 

 

می گویند تسلیت، می گویند ای دریغ، می گویند زود بود هنوز، می گویند هلاک استعدادی از این دست، سوختن بی گاه هزار چشمه ی پر چراغ است؟ می گویند اجل، اولاد آدمی را رعایت نمی کند. می گویند اجل، با داس بلند دستور می آید و آخرین واژه یعنی الوداع را از چشم ها می چیند و می رود. می گویند اجل همین است. اما من معتقدم که مرگ فرشته رستگاری است، نهایت سهم رهایی است. رازدار و  رازپوش و معصوم همه مضامین ممکن است. خسرو خوبان ما نیز رهایی و رستگاری را برگزید. این گزینش اجتناب ناپذیر ادامه ی بی پایان زندگی است. ما مجبور نیستیم زندگی کنیم اما مجبوریم که بمیریم. در این جبر عاشقانه، تنها عشق در اختیار ماست، پس ما چرا  در اختیار عشق نباشیم. 15 سال پیش بر سر تمرین قرائت شعرهای نوار "نامه ها" با صدای خسرو، همین جمله ماضی را با او در میان گذاشتم، گفتم با نظم به چنین باوری، عاشقانه های مرا بخوان! او "نامه ها" را خواند و به مقصد رساند و رفت تا ما زندگان تاوان پذیر، به حکم عشق، نوبت رفتن خود را به تاًخیر بیندازیم. خسرو خوبان اما شتاب داشت تا دریابد چرا مولانا هم خاکستر شدن بعد از سوختن را دوست می داشته است. خسرو زودتر از من به این شعر بی واژه رسید. یادش گرامی باد.

سید علی صالحی- به نقل از روزنامه اعتماد ۲۹/۴/۸۷

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |