تبليغاتX
نغمه در نغمه
اگر برسم به آن من نورانی ،به آن نقطه ی روشن که منم . . .
جمعه 28 تیر1387 ساعت 14:15

چقدر یک اتفاق می تواند روزهامان احساسمان و مسیر نگاهمان را عوض کند. آخر هفته ی افتضاحی بود. این از خبر از دست دادن خسرو شکیبایی کسی که از بچگی با صدای گرم و بازی صمیمی اش مانوس بودم.این هم از بابا بزرگ که رفت که برای همیشه رفت.... بی آنکه فرصت یک خداحافظی را به من بدهد. آخرین باری که با او صحبت کردم خیلی مریض بود. جلو رفتم و گفتم: "سلام بابا منم سمیه" چشمانش را باز کرد دستم را میان دستش گرفت و یک قطره اشک آهسته از گوشه ی چشمش افتاد پایین...

 

 

می گویند تسلیت، می گویند ای دریغ، می گویند زود بود هنوز، می گویند هلاک استعدادی از این دست، سوختن بی گاه هزار چشمه ی پر چراغ است؟ می گویند اجل، اولاد آدمی را رعایت نمی کند. می گویند اجل، با داس بلند دستور می آید و آخرین واژه یعنی الوداع را از چشم ها می چیند و می رود. می گویند اجل همین است. اما من معتقدم که مرگ فرشته رستگاری است، نهایت سهم رهایی است. رازدار و  رازپوش و معصوم همه مضامین ممکن است. خسرو خوبان ما نیز رهایی و رستگاری را برگزید. این گزینش اجتناب ناپذیر ادامه ی بی پایان زندگی است. ما مجبور نیستیم زندگی کنیم اما مجبوریم که بمیریم. در این جبر عاشقانه، تنها عشق در اختیار ماست، پس ما چرا  در اختیار عشق نباشیم. 15 سال پیش بر سر تمرین قرائت شعرهای نوار "نامه ها" با صدای خسرو، همین جمله ماضی را با او در میان گذاشتم، گفتم با نظم به چنین باوری، عاشقانه های مرا بخوان! او "نامه ها" را خواند و به مقصد رساند و رفت تا ما زندگان تاوان پذیر، به حکم عشق، نوبت رفتن خود را به تاًخیر بیندازیم. خسرو خوبان اما شتاب داشت تا دریابد چرا مولانا هم خاکستر شدن بعد از سوختن را دوست می داشته است. خسرو زودتر از من به این شعر بی واژه رسید. یادش گرامی باد.

سید علی صالحی- به نقل از روزنامه اعتماد ۲۹/۴/۸۷

 

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 11:28

برای همیلا محمدی که سرگیجه گرفته از بس پست قبلی مرا خوانده:

من شبیه ساعت پنجم

شبیه لحظه ی ناگهان

شبیه خستگی سه تار پدربزرگ

شبیه هی نوشتن از سر سطر و

آهای دختر!

دختر نارنج های آن حوالی شیراز

دختر هزار طعم آفتاب هزار و سیصد و شصت و هفت

قدری نزدیکترم بیا

من سر به مزار  مو یه  های نا به هنگام غزلکها گذاشته ام

به راه آسمان چراغ بگذار

بابونه ها چشم به راهند.

هی بانو!

بانوی گلاب ناب بنفشه و رویا

 تو بگو

تو بگو ترانه ی بی کلام شب پره ها

سالها پیش

که من دانسته دل به فریب بوسه و گندم دادم

نام کوچکم را

گیسوان خیس کدامین بهار از من ربوده بود؟

بانوی مشک و مشرق و آیینه

نیلوفرها را اگر از شاخه بیاویزم

قول می دهی بی هیچ پچپچه

در یک پیاله ی شکسته برایم ستاره بیاوری؟

من سردم است بانو

قدری عجله کن.

                                        

 و  این هم یکی دیگر

"دوستت دارم"  را

هزار و یکشب

بی هیچ تعارف و تکرار می گفتم

حالا

پایان این هزاره ی بی شکل

امیرزاده ای به اجابت خواهش خاک فرا می خواندم.

 

تو چه می دانی شاهزاده

شاهزاده ی بی هلال ماهتاب و قرص قمر

که من

تمام این شبها

به کدام نقش اهورایی دلخوش کرده بودم.

 

دیروز، ساز شکسته ی یک کولی بی ستاره بودم.

امروز، بی هیچ صدایی در انتها،

می روم و رد کفشهایم

مثل غروبهای جمعه غمگین می شود.

پس از این

شبها

چشمهای شرجی اندوهی بی سرانجامند

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 9:1
امروز وقتی سری به پستهای وبلاگ عباس معروفی زدم یکی از آن ها عجیب به دلم نشست به غیر از جذابیت نثر زیبایش، انصافن  مطلب ایشان حرف من و همه ی همکارانم بود. حیفم آمد دوستانم از خواندنش بی نصیب شوند به همین خاطرتمام متن را اینجا می آورم:

 

خواب صبح

 

اين روزها، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفته‌م سر کار و دارم کار می‌کنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»

ديروز هم همين‌جورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت می‌شه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. می‌خوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمی‌خوام. پاشو ديرت می‌شه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول می‌کشه. می‌دونی چقدر راهه؟»

عباس معروفی http://maroufi.malakut.org/

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 20:54
 

 

هستم به هستی کلمه هنوز

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت
شنبه 25 خرداد1387 ساعت 10:29

 

۲۴ ساعت انتهایی حضور

 

من به دعوت همیلای نازنین به بازی"۲۴ساعت انتهایی حضور" خوانده شده ام. ۲۴ساعت فرصت برای دل کندن از تمام زیبایی ها برای خداحافظی با آنانکه دوستشان دارم. 

دريغا که در اين زودْکردِ ديرادير
هذيانِ گولِ دوش را
تنها کرنایِ چارسوقِ دميدنی بوديم،
که از تخيلِ توفانهاش
جز حکايتِ مويه و مزار، ميراثی نيست!

                        (سید علی صالحی)

 

آه مرگ! بازگشت آغوش مهربان همه ی مادران فرصتی می طلبم تنها به اندازه ی نوشتن کلمه ای چند.

اول از همه برای باران:

بیشتر از همه برای تو نوشته ام و بیشتر از همیشه حالا حرف دارم. شاید دیگر فرصتی نباشد شاید لحظه ی ناگزیرم همین جا باشد باران! من می روم اما تو ببار چشم همه ی پرنده ها خیس است.حوضشان اما خالیست. من می روم اما تو گنجشکهایم را که روی شانه ی انگورها می نشینند تنها نگذار می خواهم آواز شادشان تا همیشه ی بعد از من بماند. سنگی هم از من که بجا می ماند تو نم نم اشکش باش. من دلواپس خستگی خاکم. می خواهم تن به آغوش خیسش بسپارم. آرام آرام آرام. بیش از همه تو بیادم باش بار بار بار! صدایم در صدای تو می آمیزد تو که می باری من همیشه هستم خاکم همیشه زنده می ماند. از یاس قول گرفته ام کنارم شکوفه کند. تشنه اش نگذار. اشکهایم را که با تو می آمیخت که در تمام قطره های بودنت هست تو بیاد داشته باش. و ... بیش از همه تو بیادم باش.

برای حمید تا بداند که تا همیشه عاشق بودم. و عاشق پر می کشم:

تنها رد پایم را بگذار روی خاک بماند. من به همین انتها دلخوش می مانم. تو هم شادمان باش و به خاکم اگر دست می کشی بخند. از خدا خواسته ام لبخندت را تا همیشه هدیه ام کند تا همیشه یی که هست که تو هستی که من و تو برای هم هستیم... و ... خدا نگهدارت!

به همه ی دوستانم و خانواده ام تا بدانند همیشه دوستشان دارم:

دوستتان دارم تا ...

و برای او که... :

خیلی سر برگرداندم جاده را از اول تا آخر بارها نگاه کردم نبودی نشانی هم ـ حتی برای من ـ  که می دانستی تا حالا منتظرم نگذاشته بودی! حالا به گذشته پیوست. من چشم به گذشته دوخته ام و تو وعده ی آینده ام دادی.گله از گذشته آن هم برای تو کار من نیست. تنها شک نکن به چشمهایم که همیشه نگران دیر آمدنت بودندبه دوست داشتنم به خیسی گونه هایم و به عاشقانه ای که می خواستم وقت آمدنت بخوانم و نشد.ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر.......

"دیر آمده ای ری را

باد آمد وهمه ی رویاها را با خود برد"

و حالا دیگر آماده ام چیزی به انتها نمانده. اشتیاق غریبی است گمان نمی کردم طفل سربراه مرگ باشم. چه شیرین می آیی عزیز!

و اما همیلا! ممنون که منتظرم ماندی که خواستی با هم پر بکشیم. گفتی "سه" می پریم. آنجا دوباره هفت ساله می شویم. دوباره با شکوفه های سیب دوست می شویم. خدا هر صبح منتظر سلاممان می شود.

می بینی همیلا زمان می گذرد شرق در غرب حل می شود سیاه و سپید یکی می شود و دایره و مستطیلها بی شکل. تیک در تاک می آویزد حالا همیشه می شود و ...

       ما جاودانه شدیم.

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه 17 خرداد1387 ساعت 1:35

هنوز روي خط زمينه بودم

كه گفتي "تمام"

بي هيچ خطي از قوس و شكستگي.

چه ابتداي قشنگي توي دستهايت بود

وقتی که می خواستی خدای من باشی

گفتي:

" سهمي از خوشه ي هزار گيسوي گندم

و ردي از خواهش آشفته ي باران و آفتاب

ارزاني فنجان خالي تو!"

صدايت به انتهاي قلم پيچيد

و چشمهايت پر از تقلاي معصوم آفريدن شد

لبهايت را سنجاق سينه ام كردي

كه به خيالم باور كنم

هر صبح دوباره صدايم مي كني.

ديدي فنجانم كه ترك برداشت

تو هم مرا گذاشتي و رفتي؟

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه 4 خرداد1387 ساعت 8:13

گفته بودمت یکبار: "دیروز را هیچکس به خاطر نیاورد غیر از محبوبه و باران." حالا اما محبوبه هم نبود.فقط تو بودی که بی ریا می باریدی. هروقت که صدای چنگ چنگ بی رحمانه ی قطره های آب توی ظرفشویی از خواب آرام محرومم می کند بیش از قبل به باربار آسمانی تو یقین می آورم. دیروز تنهای تنها بودم. جزشب قبلش که تو آمدی دیگر کسی به یاد لحظه ی آغازمان نبود. مهم نیست البته. من و تو ابتدای خودمان را داریم. بگذار مردم هم بعدالظهرهای شرجی خودشان را داشته باشند لابلای هروکرهای شب نشینان پر هیاهو. همینهایی که وقتی غم توی دلت سرریز می کند ترکان ترکان رهایت می کنند تا وقتی که دیگر مانند خودشان جرئت گریستن را برباد بدهی و پشت همین نقابهای دروغین، لبخند بر لب بنشانی که چه غروب غمگین دل انگیزی! حال همه ی ما خوب است. خوب است باران؟ پیش خودم می گویم چه اهمیت دارد اما آخر دلم هم تکانهای خودش را دارد شکستن های بیصدای خودش را دارد. اینها را تو می فهمی باران آنها نه! دیشب رفتم همانجا که سوگند مقدسمان را خورده بودیم. یادت هست؟ همانجا بود که به چشمان هم ایمان آوردیم. آسمان در چشمانم خیره مانده بود. عجیبش بود که تو را روبروی خود می دید. یا نه عجیبش بود که آسمانی دیگر را می دید. گفتمش برای من همین سادگی ها مانده. همین چند قطره ی زلال پایان ناپذیر....

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه 3 خرداد1387 ساعت 0:12

 

لبببب...

 

 

جوهر خودكارم كه كمرنگ مي شود ياد بغض بيست و چند ساله اي مي افتم كه از زمان تولد با من بوده. از وقتي كه بي اختيار به دنيايي غريب آمدم و گريستم. اما آغوش مادر نگذاشت بيشتر گريه كنم. سر بر سينه اش كه گذاشتم و آن مايع سفيد آشناي هزاران ساله، آن شراب هفتصد ساله را كه نوشيدم حس كردم اينجا هم چيزهايي هست كه بشود به اميدشان ماند و ادامه داد. اما نفس توي سينه ام غمباد شده بود. مي ترسيدم آدمها دوره ام كنند و كردند. مي ترسيدم توي تنهاييشان گم شوم و شدم. و تا امروز هميشه ترسيده ام. واي كه چقدر توي كودكي ام بزرگ شده ام؛ و تنها نوشتن است كه آرامم مي كند. با همين قلمي كه انگار مادر من است و من دوباره با همه ي بزرگي ام عرياني كودكي هستم كه شيره ي جان مادر آرامم مي كند تا جان بگيرم و ... كلمه شوم.

 

ما سه نفر بوديم

 

شتاب و فاصله تنها نصيب من شد

 

ابتداي همه چيز      

 

همان سقوط تهي سنگيني بود

 

كه روز سه شنبه آغاز شد.

 

كسي گفت: "چه ساده در گريستن ديگران زاده مي شويم"

 

و من

 

تمام آن روزها

 

آويزان يك نگاه وحشي مانده بودم

 

وقتي كه گفته بود:

 

" دوستت دارم آي دختر مشرق هاي دور و دوُرهاي آسمان"

 

راستي!

 

چه شلوغي تنهايي دارند آدمها!

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه 24 اردیبهشت1387 ساعت 12:52

                                           به عباس معروفی عزیز

                                  

                                                 با تشکر به خاطر یکی از پست های وبلاگش

 

- من من!

- تو تو!

- کشیدم!

- کی را؟

بوی جوراب نشسته می آمد.

دویدم وسط حیات. " بچه ها منم بازی؟" سرم دعوا شد. "سمیه باما!"

" نخیر قبول نیست. با ما باید باشه!"

بازی شروع شد. مرتب می بردیم. چه خنده ای می کردیم. چه کیفی داشت خدایا. مادرم داشت ظرف می شست. گفت: خسته شدی نون پنیر سبزی هست." چه بوی جوراب نشسته ای می آمد فکر کردم همه چیز که تمیز است. وخندیدم دور بعد هم بردیم.باد صورتمان را قلقلک می داد. دور آخر بودیم سنگ را انداختم و یک لنگه پریدم روی مربع اول. مادرم آنطرف لبخند می زد و می گفت :" خسته نشدی؟"

- تو چرا هیچوقت نمی خندی؟ چرا این همه انرژی منفی داری؟

·         ولی من که می خندیدم. سرم را برگرداندم. کسی نبود. مادرم هنوز آنطرف بود. پریدم خانه ی دوم.

- حوصله ی آدم را سر می بری!

- قبول نیست باید بازی بعدی طرف ما بازی کنی!

- هیچ کسو ندیدم اینهمه مثل تو پر اخم باشه. آدم مأیوس میشه وقتی تو رو می بینه.

خواستم بگویم من که می خندم. من که اینهمه خوشحال و پر انرژی هستم. کسی انگار دو دست خشن دور دهانم گذاشت و فشار داد. پایم تکان خورد و سنگ افتاد بیرون. سوختم!

- هی! ما بردیم و ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم!

- تقصیر تو بود که ما باختیم دیگه حق نداری باهامون بازی کنی!

چشمم به آینه افتاد. وحشتم گرفت. وای خدایا من کی اینهمه بزرگ شده بودم؟ " بچه ها تورو خدا نرین وایسین منم بیام!"

- ولی تو دیگه باختی!

چقدر خسته و گرسنه شده بودم نگاه کردم طرف مادرم. ولی مادرم نبود. روبرویم روی میز پر از پرونده بود. چقدر کار داشتم! این همه پرونده؟ چه دلهره ای داشتم. یک چیزی پیشم نبود و اصلا یادم نمی آمد چی! مثل وقت هایی که می رفتم مدرسه و هی دفتر فارسی را جا می گذاشتم. انگار یک چیزی را جایی جا گذاشته بودم

صدای بچه ها دورتر و دورتر می شد. خواستم بگویم:" بچه ها منم بازی؟" پرونده ها ورق خورد و گردشان افتاد توی گلویم و من فقط سرفه کردم. دور و برم پر از ظرف و جوراب نشسته بود.

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت 8:19
به حمید و سکوت میان کلام هایش........


هزار و ......

چند شب بود

که از آغاز سیب کال می گذشت؟

رو به نگاهی که توی خودش اسیر بود و

هی "هی" می زد به چپ و راست.

" غم هنوز شکل قبلی خودش را دارد

و تاریک روشنی از من توی همه ی هاله هایش دیده می شود"

صدایت طعم خاک خیس آغاز خلقت را می داد

وقتی ورق می خورد لای انگشت های من.

نه!

انحرافی به چپ نیست

تنها گیسوان من پریشان تر شده

خط خوردگی های اندوهم بیشتر

مثل سکوت میان کلام های تو...

عریان!

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |