گفته بودمت یکبار: "دیروز را هیچکس به خاطر نیاورد غیر از محبوبه و باران." حالا اما محبوبه هم نبود.فقط تو بودی که بی ریا می باریدی. هروقت که صدای چنگ چنگ بی رحمانه ی قطره های آب توی ظرفشویی از خواب آرام محرومم می کند بیش از قبل به باربار آسمانی تو یقین می آورم. دیروز تنهای تنها بودم. جزشب قبلش که تو آمدی دیگر کسی به یاد لحظه ی آغازمان نبود. مهم نیست البته. من و تو ابتدای خودمان را داریم. بگذار مردم هم بعدالظهرهای شرجی خودشان را داشته باشند لابلای هروکرهای شب نشینان پر هیاهو. همینهایی که وقتی غم توی دلت سرریز می کند ترکان ترکان رهایت می کنند تا وقتی که دیگر مانند خودشان جرئت گریستن را برباد بدهی و پشت همین نقابهای دروغین، لبخند بر لب بنشانی که چه غروب غمگین دل انگیزی! حال همه ی ما خوب است. خوب است باران؟ پیش خودم می گویم چه اهمیت دارد اما آخر دلم هم تکانهای خودش را دارد شکستن های بیصدای خودش را دارد. اینها را تو می فهمی باران آنها نه! دیشب رفتم همانجا که سوگند مقدسمان را خورده بودیم. یادت هست؟ همانجا بود که به چشمان هم ایمان آوردیم. آسمان در چشمانم خیره مانده بود. عجیبش بود که تو را روبروی خود می دید. یا نه عجیبش بود که آسمانی دیگر را می دید. گفتمش برای من همین سادگی ها مانده. همین چند قطره ی زلال پایان ناپذیر....
لبببب...
جوهر خودكارم كه كمرنگ مي شود ياد بغض بيست و چند ساله اي مي افتم كه از زمان تولد با من بوده. از وقتي كه بي اختيار به دنيايي غريب آمدم و گريستم. اما آغوش مادر نگذاشت بيشتر گريه كنم. سر بر سينه اش كه گذاشتم و آن مايع سفيد آشناي هزاران ساله، آن شراب هفتصد ساله را كه نوشيدم حس كردم اينجا هم چيزهايي هست كه بشود به اميدشان ماند و ادامه داد. اما نفس توي سينه ام غمباد شده بود. مي ترسيدم آدمها دوره ام كنند و كردند. مي ترسيدم توي تنهاييشان گم شوم و شدم. و تا امروز هميشه ترسيده ام. واي كه چقدر توي كودكي ام بزرگ شده ام؛ و تنها نوشتن است كه آرامم مي كند. با همين قلمي كه انگار مادر من است و من دوباره با همه ي بزرگي ام عرياني كودكي هستم كه شيره ي جان مادر آرامم مي كند تا جان بگيرم و ... كلمه شوم.
ما سه نفر بوديم
شتاب و فاصله تنها نصيب من شد
ابتداي همه چيز
همان سقوط تهي سنگيني بود
كه روز سه شنبه آغاز شد.
كسي گفت: "چه ساده در گريستن ديگران زاده مي شويم"
و من
تمام آن روزها
آويزان يك نگاه وحشي مانده بودم
وقتي كه گفته بود:
" دوستت دارم آي دختر مشرق هاي دور و دوُرهاي آسمان"
راستي!
چه شلوغي تنهايي دارند آدمها!
