تبليغاتX
نغمه در نغمه
اگر برسم به آن من نورانی ،به آن نقطه ی روشن که منم . . .
سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 9:1
امروز وقتی سری به پستهای وبلاگ عباس معروفی زدم یکی از آن ها عجیب به دلم نشست به غیر از جذابیت نثر زیبایش، انصافن  مطلب ایشان حرف من و همه ی همکارانم بود. حیفم آمد دوستانم از خواندنش بی نصیب شوند به همین خاطرتمام متن را اینجا می آورم:

 

خواب صبح

 

اين روزها، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفته‌م سر کار و دارم کار می‌کنم!»
«پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»

ديروز هم همين‌جورها بود.
گفت: «پاشو که داره ديرت می‌شه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. می‌خوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمی‌خوام. پاشو ديرت می‌شه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول می‌کشه. می‌دونی چقدر راهه؟»

عباس معروفی http://maroufi.malakut.org/

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 20:54
 

 

هستم به هستی کلمه

 

 

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت
شنبه 25 خرداد1387 ساعت 10:29

 

۲۴ ساعت انتهایی حضور

 

من به دعوت همیلای نازنین به بازی"۲۴ساعت انتهایی حضور" خوانده شده ام. ۲۴ساعت فرصت برای دل کندن از تمام زیبایی ها برای خداحافظی با آنانکه دوستشان دارم. 

دريغا که در اين زودْکردِ ديرادير
هذيانِ گولِ دوش را
تنها کرنایِ چارسوقِ دميدنی بوديم،
که از تخيلِ توفانهاش
جز حکايتِ مويه و مزار، ميراثی نيست!

                        (سید علی صالحی)

 

آه مرگ! بازگشت آغوش مهربان همه ی مادران فرصتی می طلبم تنها به اندازه ی نوشتن کلمه ای چند.

اول از همه برای باران:

بیشتر از همه برای تو نوشته ام و بیشتر از همیشه حالا حرف دارم. شاید دیگر فرصتی نباشد شاید لحظه ی ناگزیرم همین جا باشد باران! من می روم اما تو ببار چشم همه ی پرنده ها خیس است.حوضشان اما خالیست. من می روم اما تو گنجشکهایم را که روی شانه ی انگورها می نشینند تنها نگذار می خواهم آواز شادشان تا همیشه ی بعد از من بماند. سنگی هم از من که بجا می ماند تو نم نم اشکش باش. من دلواپس خستگی خاکم. می خواهم تن به آغوش خیسش بسپارم. آرام آرام آرام. بیش از همه تو بیادم باش بار بار بار! صدایم در صدای تو می آمیزد تو که می باری من همیشه هستم خاکم همیشه زنده می ماند. از یاس قول گرفته ام کنارم شکوفه کند. تشنه اش نگذار. اشکهایم را که با تو می آمیخت که در تمام قطره های بودنت هست تو بیاد داشته باش. و ... بیش از همه تو بیادم باش.

برای حمید تا بداند که تا همیشه عاشق بودم. و عاشق پر می کشم:

تنها رد پایم را بگذار روی خاک بماند. من به همین انتها دلخوش می مانم. تو هم شادمان باش و به خاکم اگر دست می کشی بخند. از خدا خواسته ام لبخندت را تا همیشه هدیه ام کند تا همیشه یی که هست که تو هستی که من و تو برای هم هستیم... و ... خدا نگهدارت!

به همه ی دوستانم و خانواده ام تا بدانند همیشه دوستشان دارم:

دوستتان دارم تا ...

و برای او که... :

خیلی سر برگرداندم جاده را از اول تا آخر بارها نگاه کردم نبودی نشانی هم ـ حتی برای من ـ  که می دانستی تا حالا منتظرم نگذاشته بودی! حالا به گذشته پیوست. من چشم به گذشته دوخته ام و تو وعده ی آینده ام دادی.گله از گذشته آن هم برای تو کار من نیست. تنها شک نکن به چشمهایم که همیشه نگران دیر آمدنت بودندبه دوست داشتنم به خیسی گونه هایم و به عاشقانه ای که می خواستم وقت آمدنت بخوانم و نشد.ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر.......

"دیر آمده ای ری را

باد آمد وهمه ی رویاها را با خود برد"

و حالا دیگر آماده ام چیزی به انتها نمانده. اشتیاق غریبی است گمان نمی کردم طفل سربراه مرگ باشم. چه شیرین می آیی عزیز!

و اما همیلا! ممنون که منتظرم ماندی که خواستی با هم پر بکشیم. گفتی "سه" می پریم. آنجا دوباره هفت ساله می شویم. دوباره با شکوفه های سیب دوست می شویم. خدا هر صبح منتظر سلاممان می شود.

می بینی همیلا زمان می گذرد شرق در غرب حل می شود سیاه و سپید یکی می شود و دایره و مستطیلها بی شکل. تیک در تاک می آویزد حالا همیشه می شود و ...

       ما جاودانه شدیم.

نوشته شده توسط سمیه حسینی زاده(شباهنگ) | موضوع: | لینک ثابت |