بعد از این قدرها سکوت حالا دوباره سلام.
دوباره آمده ام که بمانم با شما که اینهمه بودید که اینهمه هربار نرم و مهربان می آمدید.
توی این مدت که درگیر پایان نامه بودم چیز زیادی ننوشته ام؛ پراکنده البته زیاد دارم . امیدوارم که بعد از این، آنقدرها مجموع باشم که مجموعشان کنم. بیشترین کارهایم چند شعر است که اسمش را گذاشته ام "شعر اداره ای". فعلن همینقدر بپذیرید تاپست بعد که پربار بیایم.
دو دقيقه مانده به ساعت 4،
مي گويم: اجازه اجازه آقاي رئيس
مي شود امروز كمي زودتر از هميشه، بي اضطراب اين همه مشرقها و مغربها به تماشاي آفتاب بروم؟
مي گويد: "مشكلي نيست. تنها قبل از رفتن، چهل و سه تا نامه را خلاصه كن. چهل تاي ديگر را امضا كن. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوان، بعد برو. راستي دو تا هم چاي بريز مهمان دارم."
مي نشينم پشت ميز
نامه ي اول پانزده دقيقه ي تمام طول مي كشد.
حالا فقط مانده چهل و دو تا نامه ي ديگر كه خلاصه كنم. چهل تا كه امضا بزنم. يك دور همه ي آيين نامه ها را از حفظ بخوانم بعد بروم. راستي يادم باشد قبل از رفتن دو تا هم چاي بريزم.
نامه ي دوم را كه مي زنم جناب غادری آنجاست.
مي گويد:
"خانم شما هم كه هي همينطور مي نشينيد پشت ميز. كار هم كه نمي كنيد. حقوق را هم كه مفت و اضافي مي ريزيد توي جيبهايتان."
دعا مي كنم آفتاب حرفش را نشنيده باشد
ظلمت ابدي مي شود، اگر بشنود
دعا مي كنم پنجره نشنيده باشد
فرو مي ريزد توي صداقت دستهاي تاقچه، اگر بشنود.
كسي شبيه ابتداي من از آن طرف پنجره مي پرسد:
" مي آيي برايت از الاكلنگ و خاك باران خورده و نان شيرمال داغ بگويم؟"
فرصتي براي جوابش نيست
چاي را مي ريزم و مي روم سراغ نامه ي بعد...
چندين ساعت بعد از اينكه
صداي رفتن همه قاطي هي هاي اين كوچه و آن كوچه مي شود، كارهاي من هم تمام شده.
مي زنم بيرون
برگها كه با عجله زير پايم مي آيند، صداي خستگي سينه ي كوچه را مي شنوم:
"خس
خيس
خس
خيس"
هيچ كجا ردي از نشان آفتاب و پنجره نيست.
تنها يك نقاشي آويزان سيماني ديوار روبروست.
با عكس جاده اي رو به آفتاب. انگار كه بخواهد بگويد:
نشاني من:
سمت آفتاب بعد الظهر، نرسيده به بي نشاني دريا و قاصدك، چهارراه دوم از مشرق باران.
رو به جاده ي نقاشي قول مي دهم: فردا آفتاب غروب نكرده مي آيم.
صداي زنگ گوشي و نام رئیس يكي مي شود.
جواب مي دهم: "بله؟"
_ " 62 نامه ي خلاصه نشده، 44 نامه ي امضا نزده، زيرو رو كردن اين پرونده و آن پرونده. اينها را به كارهاي فردايت اضافه كن.
راستي! جناب غادری مي گفت: هي همينطور مي نشيني پشت ميز، كار هم كه نمي كني. حقوق را هم مفت و اضافي ميريزي توي جيبهايت.
يادم باشد از فردا كارت را سنگين تر كنم."
به ديوار سيماني نگاه مي كنم.
باد نقاشي را برده.
حالا ديگر نشاني را هم گم كرده ام.

