پرانتز ندارم كه باز كنم
يار كه مقدمه نمي خواهد
دم به دمم بده
دم به دَمم بدَدَم به دمم دَدَدَم به دَمم
بدمم! بدمم!
ماهم بيا برويم...
نگفتمت كه مها صنما كه ميانه من كه بلندا کَلَمَتا!
ما، هم بيا برويم!
بيا بروَم
نَبيا بروم
بنيا بروم
بروم؟
چه تفاوتي اصلن كه يكي باشيم
يا...
يكي يكي، باشيم!
صداي ساكت تو را میخواهم نه حضور بی واسطه ات را
.
.
.
.
چشمهايم دو دو ميزنند
دو به دو، ميزنند
من دو و تو دو
مينشينند چشمهايمان
و زل ميزنند به صورت تو به اين تبسم نجيب شرقي
چه سكوت بلندي
چه تبسم قندي
و حوالی سال هزار و سيصد و اَنــ ديـــ دي دلا كه يار نيامد؟
يارم تويي كه بهارم تويي
كه حضور اين هستي پراكندهام تويي
ميسازمت
ناشيانه هم كه باشد باشد
ساعت چند است؟
چيزي براي خوردن پيدا نكردهام
حتي با اينكه سروقت يخچال هم
رفتم؟
تعجبي ندارد كه اين وقت شب بند ميشوم به گلويت
به تبسم صدايت
وقت هم گذشته است.
باشد!
تو براي من هميشهاي...

